تبليغاتX
سایه روشن



























                 « پناهِ غربتِ غمناکِ دستهائی باش که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست »

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:36 توسط مترسک| |


دلمان كه مي گيرد تاوان لحظه هايي ست كه...


+ ديگر نه ترانه " تو رو دوست دارم" مازيار  فلاحي آرامم مي كند نه "شهر زيبا" ي اصغر فرهادي نه شازده كوچولو و صد سال تنهايي

دلم آرام نمي گيرد...

وسط اين همه ناآرامي كاش مي شد بگويم نگاهت چقدر آرامم مي كند.همان نگاه هاي پر از علامت سؤالت. از جنس همان نگاه هاي امروز صبحت در دانشگاه.وقتي براي آن همه سؤال هاي نگاه مهربانت هيچ جوابي ندارم چاره اي جز اين ندارم كه سرم را بياندازم پايين. "بايد" عادت كنم نگاهمان به هم تلاقي نكند.

من از عاقبت اين نگاه ها مي ترسم...

نميدانم با نگاه نكردن به تو به خودم كمك مي كنم يا ظلم!

اما قطعا به تو كمك مي كنم

مي خواهم يك آدم بي احساس بي شعور باشم!

آنقدر كه از اين آدم، حالت به هم بخورد

اين قطعا به نفع توست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ دوستان عزيزم، كمكم كنيد سايه روشن را به پايان برسانم.خواهش مي كنم.بيشتر از اين نمي توانم جلوي خودم را بگيرم و شايد مجبور شوم چيزهايي بنويسم كه دلم نميخواهد!

++سايه روشن را تقديم مي كنم به نگاه مهربان او كه نمي دانم اما شايد هم هيچوقت اينجا را نخواند.

+++ امتحاناتم شروع شده.از اول خرداد بايد انقدر بخوانم كه همه نخواندن هايم در طول ترم را جبران كنم.

هر روز حسم تازه تر ميشه

غرق تو ميشم بلكه دريا شم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زنگ موبايلم اينه.

دانلود ترانه « هر جاي دنيايي...» با صداي مهدي يراحي / حجم 8/76 مگابايت.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:26 توسط مترسک|

اين روزها حالم خيلي بده.فكرم هزار جا مشغوله.هزار تا درگيري ذهني دارم.چيزي شبيه كلاف كه بايد بازش كنم ولي هر كاري مي كنم بيشتر پيچ مي خوره و كارم سخت تر ميشه...

امروز براي اولين بار در طول دوران تحصيلم، "صفر" گرفتم.اون هم مني كه در بدترين روزهاي عمرم،شاگرد سوم كلاس بودم و باقي روزها هم شاگرد اول

بدجور دارم خودم را آزار مي دهم.نمي دانم چه كنم.ماندم بين هزار تا دوراهي كه انتهاي همه آن ها ختم مي شود به جهنم!

تا اطلاع ثانوي حس و حال نوشتن ندارم

دلم كمي آرامش مي خواهد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ممنونم بچه هاي "خنده بازار" كه لبخند را به كودكان بيمار هديه كرديد

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

+ خداحافظ آقاي غريب، براي درگذشت ايرج قادري

+ اولين و آخرين نصيحت من كه كوچيك همه تون هستم به شما ؛ خواهشا بياين يه ذره با هم مهربون تر باشيم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+آدم ها لالت مي كنند/ بعد هي مي پرسند: چرا حرف نميزني؟! / ... اين خنده دارترين تراژدي دنياست!

+ به بودن ها دير عادت كن و به نبودن ها، زود / آدم ها "نبودن" را بهتر بلدند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهروز: منيژه... گريه نكن... ببين! ما داريم هندونه ميخوريم...وقتي هندونه مي خوريم يعني هنوز خوشبختيم!

                                                                             ( وضعيت سفيد، حميد نعمت الله)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به من كه ميرسي

به جاي سلام،

فاتحه اي بخوان !

اين جنازه تا اطلاع ثانوي زندگي مي كند.

                                                     "بهار منصوري"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

روز مادر مبارك...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از اينكه ديروز يكي از دوستان كامنت گذاشته بود خودم رفتم صحت و سقم خبر قرار نداشتن برنامه پرمخاطب و درجه يك " ماه عسل" در كنداكتور ماه رمضان شبكه سه را جويا شوم.فعلا جواب درست درماني نگرفتم اما اميدوارم همين روزها خودم در سايه روشن بنويسم: ماه عسل 91 با احسان عليخاني در راه است.

راستي يك واقعيتي هم وجود داره و اون هم اينكه؛ "ماه عسل" فقط با احسان "ماه عسل" ميشه.پس يا نباشه يا اگر هم قرار است باشه بايد با خود خود خود احسان عليخاني باشه.والسلام...


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

خلاصه دوستان عزيز، اين روزها انگار همه دست به دست هم دادند براي گرفتن حال من! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم ميخواهد كم پيدا شوم... كم پيداتر از برف روي خط استوا !



برام دعا كنيد دوستان...

hamid.saljoughi

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43 توسط مترسک| |

يكي بود،يكي نبود

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

تا حالا دقت كرديد شروع همه ي قصه هايمان اينگونه است؟!

« يكي بود،يكي نبود»

داري قصه مي گويي ولي در همين قصه ات هم هميشه يكي هست و يكي نيست...

چه مي داني؟ شايد يكي مانده و يكي رفته ، يكي هست و يكي بوده...

حسرت به دل ماندم يك بار هم كه شده قصه هايمان اينطور شروع شود:

« يكي بود...اون يكي هم بود»

نگو قصه كه قصه است

نه به خدا

باور كن "قصه" مثل خود  "زندگي" است

اصلا هر چي تو بگي!

بيا حداقل در قصه ي زندگي،قهرمان باشيم

من اگر ماندم تو هم بمان

آنقدر بمان كه اگر روزي خواستند قصه ي ما را براي سرگرم شدن كودك سه ساله شان بخوانند هم اينطور بگويند كه:

« يكي بود، يكي بيشتر بود »




پي نوشت: ... ولي افتاد مشكل ها.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم که مرا نمی شنوی

و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزيم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اين شعر جبران خليل جبران كه در نوع خودش شاهكار است:

امروز به پايان مي رسد!

از فردا برايم چيزي نگو!

من نمي گويم

فردا، روز ديگري ست

فقط مي گويم

"تو" روز ديگري هستي!

تو، فردايي!

همان كه بايد به خاطرش زنده بمانم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در اين پُست به جاي ديالوگ، قسمتي از نوشته بي ريا و خالصانه ي محمد  صالح علا را مجددا مي نويسم:

« بسم الله الرحمن الرحيم.من عاشق شما شده ام.مرا ببخشيد گستاخي كردم عاشق شما شده ام. ميخواهم به وسيله ي اين كاغذ از شما اجازه بگيرم... اجازه مي فرماييد من گاهي خوابتان را ببينم؟!

ببخشيد.دست خودم نيست.آن چشم هاي محترمتان قلب ما را مي لرزاند... »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين داستانك احمد شاهوند را هم بخوانيد.« او هيچگاه بهار را ايمان نياورد...»


hamid.saljoughi

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:28 توسط مترسک|

فقط تاريكي مي داند

ماه، چقدر روشن است!

فقط خاك مي داند

دست هاي آب،چقدر مهربان است!

معني دقيق "نان" را

فقط آدم ِ گرسنه مي داند!

فقط من مي دانم

تو چقدر زيبايي!

- غرفه نشر امرود (ناشر كتاب هاي رسول يونان) در نمايشگاه كتاب تهران؛ راهروي 8 غرفه 4.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قول علي ضياء:


گاهی وقتها نوشتنت نمی آید

قدم زدن را هم دوست نداری...

چای هم برایت بی مزه شده

از سیگار کشیدن میترسی

از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد!

حتی اعصابت هم خورد نیست

خسته نیستی

دل زده نیستی

اما تا دلت بخواهد غم داری

شاید الکی...

بعضی وقتا حالتان مثل همیشه ی من است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ تبريك به استاد برهان طغاني ( استاد مديريت رفتار سازماني من) كه مقاله اش در يك ژورنال آمريكايي منتشر شده است.اسم مقاله اش فقط چيزي در حدود هفت خط است! . به هر حال استاد،ترم بعد اگر عمري بود و "توسعه اقتصادي" با شما داشتيم اندكي بيش از پيش هواي ما را داشته باش.خداييش تا امروز تنها استادي بوده كه بابت گرفتن شش نمره ميان ترم اذيتمان نكرده.تجربه ثابت كرده ما اساتيدي داريم در حد اساتيد صنعتي شريف ولي قدرشونو نمي دونيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد مرجان اكبري،نويسنده وبلاگ ادبي و پر از احساسات رنگارنگ بارون هم براي مدتي نامعلوم از دنياي وبلاگ نويسي خداحافظي كرده و ديگر نمي نويسد.اكبري نويسنده اي بود كه شديدا نوشته هايش را دوست دارم مخصوصا پي نوشت هايي كه بعد از چند جمله ي اول متن هايش مي نوشت.

وقتي به خودم نگاه مي كنم كه مي بينم به اين خراب شده! هم مي گويند وبلاگ و به "بارون" مرجان اكبري هم مي گويند وبلاگ،راستش از خودم خجالت مي كشم.

اولين نوشته اي كه از او خواندم براي روز ملي سينما بود و انقدر خوب و رك نوشته بود كه به دلم نشست و باقي نوشته هايش را از آن روز بطور مرتب مي خواندم.

من فقط مي توانم براي خودم متاسف باشم كه روز به روز دارم دوستان عزيز و خوش ذوق وبلاگ نويس ام را از دست مي دهم.

اكبري در پست خداحافظي اش مي نويسد:

تمام ِ تلاش ِ من ترویج ِ انسانیت های فراموش شده بوده است ... تبلور ِ احساسات ِ کم یاب ِ آدمی که در روزگار ِ نان و شهوت به گوشه ی انزوا کشیده شده اند و بازارشان رونقی ندارد ...

امیدوارم در این مدت توانسته باشم شما را کمی به فکر فرو ببرم و کمی تاثیر گذار باشم ....

به یاد داشته باشید که زندگی فرصت ِ یکباره ی محدودی است که گذارن ِ باد می ماند و پس از آن آدمی است و کوله بار ِ آنچه کرده است ....

بخش ديگري از نوشته اش را از نظر مي گذرانيد:

اگر هنرمند هستید ( با خودتان رودروایستی نکنید ... منظورم این است که واقعا چیزی برای گفتن دارید ) و اثر هنریتان با استقبال ِ مردم روبرو نمی شود ناامید نشوید ... ما در ایران زندگی می کنیم و اینجا اخراجی ها میلیاردی می فروشد و داستان کوتاه های بهاره رهنما به چاپ هفتم می رسد ،پس هرگز و هرگز کثرت ِ مخاطب دلیل ِ هنری بودن یک اثر نبوده و نیست ...

شما برای دل ِ خودتان کار کنید و بدانید وقتی خودتان از یک اثر راضی بودید بقیه هم او را دوست خواهند داشت .... اینجا هیچستان است ... معتمد آریا ممنوع کار داریم و حامد کمیلی سوپر استار ... فروغ ِ مهجور داریم و پست ِ مدرنیسم های تو خالی ِپر ادعا ... اینجا کسی که فحش./ ناموس ِ وزن دار بدهد می شود شاعر ... کسی که دو سال نرود آرایشگاه  و موهایش بلند شود می شود نقاش ... کسی که سیگار برگ بکشد  می شود منتقد ِسینمایی و هی هامون را ج/ر می دهد ...

پس اگر خودتان به کاری که می کنید اعتقاد دارید ادامه اش بدهید ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

http://up.vatandownload.com/images/0wlu1ik3wmung5k4n9cn.jpg

آوارخواني خاطره هاي حميد باقرلو را در اينجا بخوانيد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدايا دارم مي تركم.خيلي وقته ازت خواستم كمكم كني.هيچ وقتم نفهميدم چجوري كمك كردي.چجوريشو كه ديگه خودت بهتر ميدوني.ولي خواهش مي كنم تنهام نذار.ديگه وقتي تو خودت همه چي رو ميدوني كه من نبايد بترسم.ولي...

( من ترانه 15 سال دارم- رسول صدرعاملي)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


فعلا...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 12:36 توسط مترسک| |

اينجا،خبر دزدي نوشته من توسط يك سايت محترم

از سردبير، بابت تمام حمايت هاي بي دريغ و برادرانه اش طي اين يك سال از من ِ كمترين، ممنونم.

اينجا، هم "تلخي يك نداري".يادداشت من كه چاپ شده در روزنامه مردمسالاري ِ روز سي ام فروردين.



- يكي دو تا از دوستان به دلايل مختلف، التماس دعا دارند.اين شب ها همه ي آدم ها را دعا كنيد حتي آدم بدها را...

- براي نوشتن نظرتان، اينجا كليك كنيد.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:21 توسط مترسک|


- از هفته ديگه ميانترم هام شروع ميشه.يعني دهنمون آسفالت ميشه با اين درس ها و اساتيد!

- اين روزها نمي دانم چرا اما از اين ترانه خوشم مياد.

- يكي دو تا از دوستان به دلايل مختلف، التماس دعا دارند.اين شب ها همه ي آدم ها را دعا كنيد حتي آدم بدها را...

- اين شعر زيبا را يكي از سايه روشن اي ها فرستاده كه از او ممنونم.

" خدا نقاشي ات كرد و به ديوار تماشا زد

  خدا رنگ تو را روي تمام ديدني ها زد

  شب از چشمان تو فهميد برتر از سياهي نيست

  اگر مشكي نشد دريا به بخت خويشتن پا زد!

  خدا شيريني نام تو را در آب ها حل كرد

  از آن پس هر كه عاشق گشت،اول دل به دريا زد...

  بزرگي،مهرباني،بي دريغي، آنقدر خوبي

  كه حتي مي توان گاهي تو را جاي خدا جا زد!

  دوباره شب شد و در من خيال شاعري گل كرد

  دوباره از غزل هايم تب عشق تو بالا زد

  غزل هاي مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند

  كه زير بيت ِ بيتش آفريني از تو امضا زد. "

- روز معلم بر همه معلم هاي عزيز و خوش اخلاق مبارك.

آقايان اميد مردانشاهي و امرالله محمدي معلم هاي عزيز سال هاي نه چندان دورم بر شما صدچندان مبارك.


-ميدوني آدم هايي كه مي تونن گاهي وقتا يه شكم سير گريه كنن چقدر شانس دارن؟

                                                                 ( ماهي ها عاشق مي شوند- علي رفيعي)

-... همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد ، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک ، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می اورد به گذر دقیقه های آن روزت...!

-خب نمايشگاه كتاب تهران هم كه راه افتاده، خواستيد كتاب بخريد در كنار همه كتاب هايي كه به نظرتون خوبه كتاب هاي مصطفي مستور را هم فراموش نكنيد.براي خواندن بخشي از كتاب "روي ماه خداوند را ببوس" مستور به ادامه مطلب برويد

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

براي نوشتن نظرتان، اينجا كليك كنيد.



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:52 توسط مترسک|

توضيح: اين نوشته به زودي از روي وبلاگ برداشته مي شود ولي لازم بود چند روزي تيتر يك سايه روشن باشد!

با هر كس بايد به سبك خودش رفتار كرد.جواب رفتار غيرحرفه اي و ناشيانه ي باشگاه خبرنگاران جوان را به سبك خودشان مي دهم.

امروز به طور اتفاقي در سايتي به نام شيطونك با اين لينك،اسم خودم را ديدم و نقل قول هايي از خودم درباره ي فيلم "خصوصي".با توجه به اينكه قبلا متني براي سي نت نوشته بودم كه بعدها در سايت منتقد قرار گرفت باعنوان ضد فيلم و در آن شديدا به فيلم "خصوصي" واكنش نشان داده بودم حس كردم احتمالا اين سايت مذكور( شيطونك) با جرح و تعديل! آن نوشته، خلاصه اي از حرف هايم را منتشر كرده تا اين كه چشمم افتاد به ته صفحه كه منبع خبر را "باشگاه خبرنگاران جوان" درج كرده بود.با جستجوي ساده در سايت باشگاه خبرنگاران،مطلبي ديدم كه با خواندنش هفت هشت تا شاخ درآوردم!!!

در اين لينك، نوشته شده كه من (به عنوان منتقد سينما!) با خبرنگار حوزه سينماي باشگاه خبرنگاران جوان گفتگو كردم و بعد هم حرف هايي از قول من نوشته شده است كه شكل دستكاري شده ي بعضي از جمله هاي من در همان نوشته ي سايت سي نت است.

فقط خدا مي داند كه من كِي و به چه وسيله اي! اعم از تلفن يا چت و... با آن خبرنگار نامرئي گفتگو كردم!

حتي اگر از اينكه صورت كارتان اشتباه است و يك دروغ ( حتي شايد كوچك) نوشتيد بگذريم هم من نمي فهمم به چه حقي خط به خط جمله هاي من را دستكاري كرديد؟!

بي انصاف ها حداقل اگر كپي مي كنيد سعي كنيد برابر اصل كپي كنيد! نكنيد مثل چيني ها كه مثلا مي آيند يك كپي درجه هشت ازگوشي درجه يك نوكيا مي سازند و مردم هم به جاي چين، فحش را مي كشند به خواهر مادر نوكيا!

از قول من نوشتيد فلاني گفت "كار فرح بخش توهين به شعور مخاطب است" اما اين را هم بگويم كه حداقل فرح بخش،شعوري براي مخاطب قائل بوده و به آن بي احترامي كرده شما كه ديگر...

ببين باشگاه جان! اين ها هم كپي كردند اما دستكاري نكردند!؛

اين سايت، اين سايت، اين سايت، اين سايت ، اين سايت و... اگر هم ناشيانه كپي كردند( كه نكردند) خب نمي شود هم انتظاري از آن ها داشت اما تو كه خير سرت معتبري چرا؟!

باشد كه رستگار شويد با اين كارها!

با احترام به خودم و شعور خودم؛hamid saljoughi

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing


ميدوني چيه؟هيشكي منو دوس نداره.من ميدونم چون نمي بينم همه از دست من ميخوان فرار كنن...معلممون ميگه خدا شما نابيناها رو بيشتر دوس داره چون نمي بينيد.ولي من گفتم خانوم اگه ما رو دوس داشت چرا ما رو نابينا كرد تا اونو نبينيم؟.بعد گفت: خدا ديدني نيست ولي همه جا هست.مي تونيد اونو حس كنيد.گفت: شما با دستاتون مي بينيد...حالا من همه جا رو ميگردم تا يه روزي بالاخره دستم به خدا بخوره اون وقت بهش ميگم...هر چي تو دلم هست...بهش ميگم

( «رنگ خدا» - مجيد مجيدي)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هادي مقدم دوست درباره ي يونس غزالي مي نويسد:

"ماها تا قبل از دیدن یونس روحمان هم از وجود یونس خبر نداشت. خدا می داند وقتی که در پیش تولید وضعیت سفید بازیگر برای نقش امیر به دفتر می آمدند چه بچه هایی آدم می دید که اعصاب آدم را خورد می کرد و باعث می شد حمید دل نگران و کلافه تر از کلافه شود. خیلی از بچه هایی که می آمدند و نقش را برایشان توضیح می دادی انگار نه انگار که با آنها حرف زده ای و در آزمونی که می دادند کارهای خجالت آوری از آنها سر می زد. مثلا لب و دهان و قیافه و صدایشان را کج و کوله می کردند که یعنی : ماخیلی با نمکیم ! ... آدم های مختلفی آمدند ... یکی از یکی ناامید کننده تر ... یا خیلی خوشگل بودند یا یکی از همین با نمک ها بودند ... یونس غزالی که آمد و معرفی شد ... قشنگ دیدم که حمید باز هم حالت نگرانی اش اوج گرفت ... اما این نگرانی اش بر عکس دفعه های قبل با کلافه گی نبود ... یک جور نگرانی همراه با امیدواری بود ... معلوم بود منتظر شروع برخورد و نگران نتیجه نشستی بود که باید درباره یونس از آن نتیجه می گرفت ... یونس آمد و حرف زد و گفت نقاشی کردن بلد است و بعد یکی از دیالوگ های توی فیلمنامه را خواند و همانجا حمید تصمیمش را گرفت و دیگر خیالش در باره امیر راحت شد ... چهره و قد و استیل یونس همان چیزی بود که مناسب نقش امیر بود ... صدا و اسباب صورت و قد و استیل و حتی نوع و میزان مجعد بودن موهایش همه مناسب بود ...  نه خیلی بچه بود و نه خیلی جوان . یونس چهره ای مناسب برای عکاسی داشت ... یعنی پرتره های خوبی از او می شد گرفت که حمید در وضعیت سفید این کار را کرد ...  یونس همان لحظه که دیالوگ  را خواند همه متحیر ماندیم که چقدر این پسر لحن ادای دیالوگ را درست و به اندازه اجرا کرد. یعنی خود دیالوگ را گفت و با همان لحنی که باید گفته می شد. چیزی که احساس شد این بود که درون مایه دیالوگ را درک کرده و از بیرون چیزی نمی خواهد بار دیالوگ کند. برایمان عجیب بود که یونس خیلی خوب می تواند یک لحظه چند لایه حسی را بفهمد ... مثلا می تواند تشخیص دهد که الان امیر دیالوگ را باید با لحن آدم طلبکاری بگوید که می خواهد مظلوم نمایی هم کند و در عین حال کمی هم از اینکه دارد طلبکاری و مظلوم نمایی را بازی می کند ترس دارد ... یعنی او باید سه جور حس که دو تایش مصنوعی و یکی اش واقعی است را با هم قاطی کند و یک خروجی بیرون دهد ... در بچه های قبلی که می آمدند این درک کمتر دیده می شد که خودشان نکته را بگیرند و وقتی هم که به آنها گفته می شد، زمخت ترین بازی ممکن را می کردند ... مثلا برای اول خیلی اغراق شده طلبکارانه حرف می زدند و بعد حالت مظلوم نمایی شدید می گرفتند و بعد در انتها با یک ترس و دلهره غلو شده و مثلا از گوشه چشم نگاه می کردند که یعنی خیلی ترس وجودشان را گرفته ! ... اما یونس بازی نمی کرد ... می فهمید ! و این فهمیدن برایمان عجیب بود ... برای من که خیلی عجیب بود که او می فهمد ! به خودش هم - اوقاتی که سر صحنه او را می دیدم - با تعجب همیشه می گفتم : یعنی تو واقعا می فهمی ؟ ... بعد او از اینکه من تعجب کرده ام که او می تواند بفهمد از خنده ریسه می رفت و باز می دیدم که انگار درونمایه تعجب من را فهمیده است که می خندد! ... من حقیقتا حیرت می کردم که او می فهمد ... تجربه زیادی از برخورد با آدم هایی را دارم که اصولا نمی فهمند و مثلا الکی لبخند می زنند و مدام در حال تظاهر هستند ... اما یونس می فهمید ! یعنی وقتی با یک وضعیت و یا  دیالوگی مواجه می شد خود دیالوگ را می فهمید ... وضعیت امیر را می فهمید ... وضعیت انسانی امیر را می فهمید ... اجباری که امیر باعث می شود طلبکارانه رفتار کند را می فهمید ... علت مظلوم نمایی امیر را می فهمید و ترس واقعی امیر از لو رفتن این دو حس را می فهمید ... برای همین کاری که می کرد اجرای دوباره واقعیتی بود که فهمیده بود نه اینکه سوا سوا بیاید سه تا حس مذکور را به ترتیب یک و دو سه اجرا کند ... یونس اصولا بچه ای است که می فهمد ... یادم هست که وقتی کتاب می خواند یک تعداد لغت هایی که معنی اش را نمی دانست را دورش را خط می کشید و من که خیلی از بازی با کلمات لذت می برم از او پرسیدم چرا دور کلمات را خط می کشد ... او گفت می خواهد دنبال معنی کلمات برود ... از اینکه می خواهد معنی کلمات را بفهمد تعجب نکردم ... چون فهمیده بودم که او فهمیدن را دوست دارد ... دفعاتی که سر صحنه می رفتم یکی از تفریحات مشترک من و او با هم این بود که درباره معنی کلمات حرف بزنیم و هی از فهمیدن معانی تعجب کنیم و هی از اینکه چیزی تازه فهمیده ایم خوشحال باشیم ... اگر به من بگویند که با یونس جمله بساز . من می گویم : یونس می فهمد! "

پ ن:1- عاشقتم يونس غزالي 2- ما خيلي شبيه هميم. من، تو و امير محمد گلكار.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"انسان" بودن اصغر فرهادي نازنين را در متن اين خبر جستجو كنيد...بهتر است توضيح اضافه ندهم.

براي نوشتن نظرتان، اينجا كليك كنيد.


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:54 توسط مترسک|

دارم به اين فكر ميكنم كه از چي بنويسم؟! چيزي به ذهنم نمي رسد.البته خوب مي دانم از چي بنويسم ولي... بعضي حرف ها را نمي شود نوشت.حرف هايي كه براي نوشتنش، براي گفتنش هر چقدر كه بگردي در دايره ي واژگان لغت نامه دهخدا و معين و...و...و... انگار كلمه اي براي بيان حرف هايت پيدا نمي كني.

"صداي سكوت" شنيدي تا حالا؟

بعضي آدم ها با سكوت،حرف مي زنند.يعني حرف هايشان را بايد از سكوتشان بفهمي.خواننده گرامي،حرف هايم را از سكوتم بخوان.

به هرحال؛ حرف هايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كس به اندازه ي حرف هايي ست كه براي نگفتن دارد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


+ اصغر،همكلاسي دوران مدرسه ام حالا همدانشگاهي ام است.او كشاورزي مي خواند.نمي داني چقدر كيف مي كنم وقتي مي بينم سر صبحي حتي زودتر از آقاي ايراني ( نگهبان دانشگاهمان) مي آيد دانشگاه تا به آن قطعه زميني كه به عنوان كار عملي درس زراعت عمومي،در آن انواع و اقسام سبزيجات كاشته آب بدهد. فرق اصغر و من در اين است كه او گرچه قبلا نه كشاورزي خوانده نه كشاورزي را دوست داشته و ... اما حالا عاشق رشته اش است. انقدر كه وقتي مي گويم خانم رسولي (استادش) 6 نمره ميان ترم ات را مي دهد. بس است ديگر بيخيال اين زمين شو باز هم بي خيال كشت و كارش نمي شود! راستش همين الآن نگاه كه مي كنم به خودم مي بينم اصلا معلوم نيست كتاب اصول حسابداري م كجا هست؟! .كاش مي شد انصراف بدهم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ميگه: ديروز رفتيم پارك ساعي... رفتم چايي بگيرم.وقتي برگشتم ديدم داره اون دفتري كه قبلا برات تعريف كردمو ورق ميزنه...

ميگم: خب تو بهش نگفتي كه نبايد بي اجازه به كيفت دست مي زد؟

ميگه:نه...ديگه عادت كردم...با خنده گفت: "اين ديگه چيه رواني؟!" ... گفتم: " وقتايي كه با تو ميريم بيرون تو اين مي نويسم...لحظه به لحظه...ميخوام همش يادم بمونه...مثلا امروز مي نويسم كه وقتي چايي گرفتم و برگشتم در حالي كه با دست چپت موهاتو از جلو چشمت كنار ميزدي، با پاي راستت با يه سنگ روي زمين بازي مي كردي...مي نويسم كه لاك ناخنت امروز مشكي بود...مي نويسم كه از چكمه بدم مياد ولي امروز چون تو پوشيدي خوشم مياد...اينجوريه كه يه ساعتش ميشه چند صفحه...خيلي وقتا تو شركت...تو خونه... دوباره مي خونمشون"...

ميگم: اون چي گفت؟

كمي سكوت ميكنه و ميگه: هيچي... همينجوري كه داشت ورق ميزد چشماشو ريز كرد و گفت: "چاييش يه مزه اي نميده؟!" ...

                                                                 نوشته اي از: حميد باقرلو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


http://www.ehsanalikhanighabile.com/images/stories/17/aksdoni_jalalpic_funpatugh_com%2022.jpg



دلم دارد میترکد

و هیچ رادیویی

وضعیت را قرمز اعلام نمیکند..

پناهگاهی ندارم

و آخرش خواهم ماند

زیر آوار این دل،

که تنگ است اما،

چون کوهی بر سرم سنگینی میکند


اينجا،دانلود دكلمه ي اعتراف از زنده ياد حسين پناهي


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ها زير دوش به كاشي هاي حمام خيره مي شوي.غذايت را سرد مي خوري.ناهارها نصفه شب، صبحانه را شام! .لباس هايت ديگر به تو نمي آيند.ديگر فرقي نمي كند فيروزه اي بپوشي يا زرشكي!ساعت ها به يك آهنگ تكراري گوش ميكني و هيچوقت آن آهنگي كه ساعت ها شنيدي را حفظ نميشوي!شب ها علامت سؤال هاي فكرت را مي شمري تا خوابت ببرد...

تنهايي از تو آدمي ميسازد كه ديگر شبيه آدم نيست...

روزهاي من اينگونه و شب هايم اصلا نمي گذرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدايا!

انتخاب واحد دنيا را كه خودت برايم انجام دادي!

كاش لااقل سيستم حذف و اضافه اي نازل مي كردي!

خيلي از واحدها را بايد حذف كنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو از موسي پيامبرتري!

به جاي اشاره...نگاه كردي

به جاي دريا...دل من شكافته شد!



خواستيد نظر بدهيد، اينجا كليك كنيد.

+ اينجا، يادداشتي بر "سعادت آباد" به بهانه عرضه در شبكه ويدئو.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:3 توسط مترسک|


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing


.

.

.

چه سود گر بگویمت که من ز دوری تو هر نفس

چو شمع اب میشوم و اشکهای گرم من
به دامن شب سیاه می چکد
و من میان قطره های چون بلور ان
محبت تو را چو نقش سرد ارزو بروی اب دیده ام
چه سود گر بگویمت
تو را به خواب دیده ام و یا که نقش روی تو
به جام پر شراب دیده ام
" تو یک خیال دور بیش نیستی و دست من به دامنت نمی رسد"
تو غافلی و من تمام میشوم
و دیدگان پر ز راز من
هزار بار گفته با دلم
که من سراب دیده ام
که من سراب دیده ام

که من سراب دیده ام



پ ن: ترانه اي دارد احسان خواجه اميري با عنوان " تب تلخ"، اينجا مي توانيد گوش كنيد.خود ِ متن ِ ترانه اش، شاهكار است.


 + عبارت زير را معنا كنيد:

                                       . . .


                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


خدايا!

دهانم را بو كن!

ببين!

بوي سيب نمي دهد...

من، هيچوقت حوايي نداشتم كه برايم سيب بچيند

ميداني يك آدم بدون حوا يش چقدر تنها مي شود؟!

ميداني محكوم بودن چقدر سخت است وقتي كه گناهي نكرده باشي و حتي سيبي را بو نكرده باشي؟!

ميداني حواي بعضي از آدم هايت مي گذارند و مي روند؟

ميداني آدم بودن ِ بعضي از آدم هايت، حوا ها را مي رنجاند...معذب مي كند؟

انقدر كه بعضي حواها ديگر به آدم ها، نگاه هم نمي كنند...

نميداني !

تو كه حوا نداشتي هيچوقت !

ولي اگر ميداني و باور كردي خستگي ام را، اين آدم را ببر پيش خودت...

خسته ام از زندگي...

از آدم بودن...

دهانم را بو كن!

ببين، بوي سيب نمي دهد...

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ياد كودكي بخير

تا چهار سالگي در خانه اي زندگي مي كرديم كه  "بهار" ش رؤيايي بود

يادم نمي آيد درست آدرسش را اما فكر مي كنم "خيام 8" بود

يادم است مستاجر بوديم...

من،پدر،مادر،سعيد...

يادم نمي رود بهار آن خانه را

امروز - يعني 17 بهار بعد از آن بهارها - كه از خانه ي امروزي مان آمدم بيرون تا بروم سر ِ كلاس ِ اقتصاد...

بوي خوش گل هاي ياس خانه ي همسايه مان، تمام كوچه را برداشته بود...

ياد ِ آن همه گل ياس اي افتادم كه روي ديوار خانه ي اجاره اي قديمي ِ هفده سال پيشمان، بود...

چقدر من، گل ياس را دوست دارم

عطر ِ گل ِ ياس را

چقدر من، آن روزها را دوست دارم... ببخشيد!  خاطره بازي ِ  آن روزها را دوست دارم

همان روزهايي كه يك تاب بسته بوديم به درخت حياط خانه مان

همان روزهايي كه پدربزرگ خدابيامرزم (پدر مادرم) در باغچه پر و پيمان حياطمان، گل و گياه مي كاشت

همان روزهايي كه پدربزرگ براي من، جوجه رنگي مي خريد و من هم انقدر مي دويدم دنبال جوجه كه حيوونكي تلف مي شد...

همان روزهايي كه پدربزرگ مرا با خودش مي برد در ِ مغازه اش.بقالي كوچكي كه در خيابان سعدي داشت...

مي دانست من بادكنك دوست دارم و باز مي دانست كه من عاشق رنگ زرشكي ام!

ياد پدربزرگم افتادم امروز...

بعد از ظهر بايد بروم سر خاك اش

به اندازه ي تمام اين سال ها حرف دارم كه با او بزنم



پ ن:

+نويسنده وبلاگ خدا دوستت دارم هم دارد مي رود حج...همان خانه ي خداي خودمان.ما را هم دعا كن باران. دعا كن هيچكدوم از دختر هاي سايه روشني نترشند! و هيچكدوم از پسرهاي سايه روشني هم كچل نشوند. اصلا اين ها را فراموش كن.خواستي برايمان دعا كني، براي همه ي بچه هاي سايه روشن،خوشبختي بخواه. حتي اگر سلامت نبوديم حتي اگر كچل بوديم ترشيديم! بي پول بوديم و...و...و... اما دعا كن خوشبخت بشويم.

هر چه باشد تو ميروي درست چند قدمي خدا...

+ اينجا هم اگر كليك كنيد تصوير شكوفه هاي زيباي بهاري را مي بينيد.

hamid.saljoughi

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 7:41 توسط مترسک|

چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟ / چرا داغ‌داری؟ خرابی؟ بمی؟!
مگر سرنوشت منی اینقدَر/ غم‌انگیز و پیچیده و مبهمی؟
مرا دوست داری ولی تا کجا؟/ مرا تا کجا “دوستت‌دارم‌”ی؟
نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم…/ جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی
تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست / بیایی زیادی، نیایی کمی

جهان، ابر خاموش و بی‌حاصلی‌ست/ بگو باز باران! بگو نم‌نمی



امروز وقتي نتوانستم سر كلاس روش تحقيق بمانم و از دانشگاه آمدم بيرون...

وقتي آمدم بيرون شايد براي اولين بار بود كه حس كردم خدا خيلي به من نزديك است...

وقتي آسمان كاملا آفتابي بود اما نم نم ِ بارون، شدت گرفت

خيس شدم زير باراني كه با من همراه بود تا رسيدنم به خانه

اين اولين باري بود كه در عمرم از باران بدم آمد...

نميدانم چرا !

اين ها فقط قطرات باران نبودند...

خدا داشت با من همدردي مي كرد

خدا داشت مي گفت: حميد، من مي فهممت

انگار خدا داشت براي من گريه مي كرد

مثل خودم

وقتي خدا به حالت گريه كند فرقي نمي كند، انگار يك دنيا براي تو گريه مي كند

خيلي حال دلم بد است... خيلي

دلشكسته نيستم اما انگار دلم درد مي كند!

امروز دلم به حال خودم سوخت ... بدجوري هم سوخت

نميدانم روز خوبي بود يا بد؟!



بعضي ها آمدند گفتند دل حميد مثل بچه هاست،پاك اما غمگين! بعضي ديگر گفتند حميد مغرور است بعضي ها گفتند بي معرفت بعضي ها گفتند...، گفتند و گفتند و گفتند...

از همه شما ممنونم

بچه ها، اگر خوبي اي بدي اي از من ديديد حلالم كنيد...

من، آدم خداحافظي نيستم...


پي نوشت:

خيلي دوستت دارم!

ده تا!

مثل روزهاي كودكي مان

عميق

پاك

و بسيار...

                        " شاعر: ميلاد تهراني"


داستان "شبيه عاشقانه ها" نوشته ي حميد باقرلو در ادامه مطلب.

داستان " دچار تا نشوي" نوشته ي بابك اسحاقي.(روي نام داستان كليك كنيد)

پيشنهاد: ماه رمضون امسال، برنامه ي  ماه عسل رو حتما ببينيد...

+ شنبه، دوم ارديبهشت ساعت 6 بعدازظهر، نميداني چه باران توپي مي آيد اينجا...

توضيح: ادامه ي سايه روشن، ديگر "دلنوشته" نيست... فقط "دستنوشته" است!


            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست و استاد عزيز ِخوش ذوقم، محمد  صالح علا در هفته نامه ي "نگاه پنجشنبه" مطلبي نوشته كه چهار ستون بدنم را لرزاند.اين بشر چقدر خالصانه همه چيز را مي بيند.چقدر زيبا مي بيند.نوشته اش را كپي مي كنم اينجا:


Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing


پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند. شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود. روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد. من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم. از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم. می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.


یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو، سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد. پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت: «پولمو نداد و رفت...» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.» گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»
فال را گرفتم.


دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی


حالا من تا سه شماره عاشق شدم. خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!


شبی که ماه مفقود شده بود. با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد. چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم. پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود. پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»


بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»
من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت. پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود. بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم. که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟

 

البته در منزل ما همیشه  ي خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام. می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟ ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»

 

ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد، عاشق چشم هایش را ببندد و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»

...

عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق ،اول و دوم و سوم و...ندارد یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود، چنانکه آن روز پنجشنبه 14اسفند، من عاشق شدم، چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پي ِ پي نوشت:

همين نيم ساعت پيش، امير زنگ زد...

اين بچه هنوز هم هيجاناتش را با بي ادبي بيان مي كند! به گمانم مريض است!

+ فلاني ِ فلان فلان شده ! چرا گوشيتو جواب نميدي؟

- شرمنده اميرجان.حالم خوب نبود.كاري داشتي؟

+ برو...مرده شور اون حالتو ببرن! بيا كوهسنگي همون جاي هميشگي كارت دارم!

- من الآن مشهد نيستم امير.چكار داري حالا؟

+اي بميري تو هم.شد ما يك بار كاري بگيم تو بگي چشم؟ميخواستم فيلم و عكسايي رو كه گرفتم نشونت بدم

( منظورش فيلم هايي بود كه از دانشكده مديريت و حسابداري دانشگاه علامه گرفته بود...همين يكي دو روز پيش، روز جلسه اكران و نقد نارنجي پوش.)

امير از شوق زدگي اش مي گفت.از اينكه چه حالي داشته وقتي با حامد بهداد دست داده...همين... حرف پنج دقيقه اي مان كه تمام مي شود...امير مي پرسد: مي فهمي كه؟!... من هم مي گويم كاملا! خوش به حالت! .با خودم فكر ميكنم چي ِ ديدن يك آدم از نزديك هيجان انگيز است كه امير انقدر ذوق كرده؟ در اين اتفاق كه فوق فوقش 5 ثانيه طول مي كشد چي وجود دارد كه امير هنوز هم جوري از آن تعريف مي كند كه ...؟

خوش به حال امير...

خوش به حال او كه "خوشي هاي چند ثانيه اي" اش مي تواند بهانه اي باشد براي "خوشي هاي چند روزه"

همين...

 

hamid.saljoughi



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:12 توسط مترسک| |

كاش همه چي به همين سادگي بود...


+ شايد از اين به بعد، همينطور بصورت مينيمال بنويسم.

+ اگر بگم از درس امروز اصول حسابداري،در حد يك كلمه هم چيزي نفهميدم دروغ نگفتم.قديم ها انقدر خنگ نبودم.

+ گاهي

      چشم هايم بي اختيار خيس مي شوند...

                 مي گويند: حساسيت فصلي ست.

                    آري، من به فصل فصل ِ اين دنياي بي تو ...

                                                                    حساسم.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:31 توسط مترسک|

و ناگهان من هستم!

       و اين همان چيزي است كه شايد هيچ وقت نتوان به آن گفت: حضور...

       مي خواهم از تو بنويسم

       و دوباره بي اختيار دست و دلم مي لرزد

       باز هم بازي با كلمات؛

                                  اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است.....

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من!نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تورا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟!


پي نوشت:

دلم بدجور گرفته...

شوق وبلاگ نويسي گذشته را ديگر به هيچ وجه ندارم.نميدانم شايد يك روزي دوباره سر ريز شوم از احساس نوشتن و بيايم و بنويسم.نمي گويم دارم مي روم و خداحافظ و سايه روشن تمام شد و...          

نه.ممكن است همين فردا يا اصلا همين يك ساعت ديگر، دوباره بنويسم حتي شده يك جمله اما فعلا حسش نيست.

در مدت يك سال و يك ماه عمر سايه روشن(توضيح: اين عمر ادامه دارد)، دوستان زيادي آمدند و رفتند و از خيلي هايتان بي تعارف مي گويم خيلي ياد گرفتم.

تمام داشته هاي سايه روشن ( اگر ذوقي بود و احساس اي و طبعي و...) با احترام تقديم مي شود به همه كساني كه بودند و هستند و مي خواهند باشند.

حرف هاي دلم را اينجا مي نويسم.قضيه اين است كه بعضي وقت ها، دل ات هم تمام حرف هايش،سكوت است.سكوت مطلق.شبيه همان سكوت هاي آزاردهنده ي جلسه ي كنكور...

سايه روشن را از ياد نبريد...

يادتان نرود، من آدم ِ خداحافظي نيستم.


+ امروز يك بار ديگر حس كردم چقدر تنهايي بد است! تنهايي يك وقت هايي يعني عمق يك فاجعه يعني شايد چيزي شبيه سونامي


فعلا ( تا يك مطلب خوب يا حرف خوب براي نوشتن پيدا كنم) خدانگهدارتان

- من و امير  محمدِ  سريال وضعيت سفيد، يك روحيم در دو بدن.هر چه جلوتر مي روم اين را بيشتر حس مي كنم.

- اين فيلم ها هم شايد قديمي باشد اما ديدنش ضرر ندارد؛ Note book و Torn bird

- دوستاني كه بهشان لينك دادم اگر لينك را برداشتم دلخور نشوند.قصد بدي ندارم.



 ساعت تمام مي شود

 24 ديروز

 شد يك دقيقه ي امروز

 و من، عطر تو را

 در ديروزي

 كه يك دقيقه دورتر است

جا گذاشته ام!                                            " توحيد سيف"

 

hamid.saljoughi

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:51 توسط مترسک| |

خيلي ضد حال است وقتي تو دو هفته پشت سر هم براي ارائه ي كنفرانس مديريت رفتار سازماني آمادگي داشته باشي اما استاد باز هم تو را پاس بدهد جلسه بعد!

از آن ضد حال تر موقعي است كه تو سر كلاس با يك دانشجويي كه تازه امروز يادش آمده بايد كلاس هم بيايد! بحث كني سر اينكه اينجا دانشگاه شريف نيست! پيام نور است.پس جاي بحث هاي تخصصي و بي موردي كه قطعا از سي نفر دانشجوي آن كلاس، بيست و هشت نفرشان هنوز پايشان را از كلاس بيرون نگذاشته،آن را كلا فراموش مي كنند نيست.

از آن ضد حال تر هم بود...

امروز، روز خوبي نبود.

پ.ن: چقدر دوست دارم يه چيزي بگم / كه احساس چشم تو،توصيفشه


hamid.saljoughi

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:7 توسط مترسک|

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing


باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم:  .... خداحافظ !

                                                                                               " گروس عبدالملكيان"

Myup.ir | Image Hosting & Photo Sharing

+ مي گفت: دو تا آدم مثل 11 مي مونه

- يه آدم هم مثل 11 مي مونه، به شرطي كه فقط به پاهاش نگاه كني!


به قول مسعود

وقتی دو تا آدم یه حرف نزده ای بینشون هست،هیچ حرف دیگه ای نمیتونن با هم بزنن.

داستاني كوتاه رو براتون در ادامه مطلب گذاشتم.دوست داشتيد بخونيد.شايد از اين به بعد داستان بيشتر بذارم.


سايه روشن فعلا در حالت stand bye است...


hamid.saljoughi


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 18:38 توسط مترسک| |

Design By : YourThem